خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی


آخرین مطالب

  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۶ ب ع 73
  • ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۲ ب ع 72
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۹ ب ع 71
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۱ ب ع 68
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۹ ب ع 67
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴ ب ع 66
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳ ب ع 65
  • ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۱ ب ع 64

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است


مرا هم 

خواب 

می باید 

ولیکن 

خواب 

می ناید


مولانا 


یک دیو
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۲۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

کسی که 

مقبول اهل عالم 

نیست 

آسوده زیست 


خاقانی (تحریف شده!)

یک دیو
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

پاییز داره می رسه 

و من هنوز نمی دونم جواب دار و درخت ها رو چی باید بدم

چطور جای خالیت رو برای نیمکتمون توجیه کنم

نمی دونم با فصلی که قراره همه زیبایی هاش دلتنگ ترم کنه چه کنم 

یک دیو
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰

در کودکی یه خبطی کردم که فکر کنم تا عمر دارم دامنو گرفته.

توی یه جمعی از بزرگان، سر شام، بعد تعارفات پی در پی مبنی بر این که چرا مرغ نکشیدم، می خواستم بگم "من گیاه خوارم" اما حواسم نبود با افتخار گفتم "من علف خوارم"! جمله م به زیبایی تمام معادل این بود که "من بز هستم". نامردا خیلی خندیدن!

حالا تمام افتخاراتی که کسب کردم فراموش شده ولی مگه این جمله ی کذایی از ذهنشون پاک می شه!؟ توی هر جمعی باید یادی از لحظه ی منحوس ضایع شدن من بشه، باید! 


+باز خدا رحم کرد نگفتم من نشخوار کننده هستم! احتمالن به خاطر این بود  که با این کلمه آشنایی نداشتم! چقد باید خدا رو شکر کنم که کم نباشه!؟

یک دیو
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

برای مثال می گم، فک کن یه نفر اصرار داره که باهاش مسافرت بری و تو اصلن رو مودش نیستی و واقعن دوست نداری که همراهیش کنی. حالا اون شخص می گه که این جوری توی سفر جای خالیت خیلی ناراحت کننده س، به هیچ کس خوش نمی گذره. دلم نمیاد تنهات بذاریم و باز اصرار می کنه به انجام کاری که دوستش نداری اما به خاطر این که دیگران شاد بشن به خاطر این که تو هم یه نفر از این زنجیره ای، این حق رو به خودش می ده که تو رو تو تنگنا بذاره. 

خلاصه می خوام بگم وقتی با کسی رابطه ای داری از هر نوعی یه مسئولیت خیلی سنگین رو قبول کردی. این که حواست باشه اذیتش نکنی و باعث غصه و دلخوریش نشی. اما از طرف دیگه گاهی خیلی از محبت ها در واقع خودخواهیه. توی مثال چرتی که زدم طرف اصلن توجه نمی کنه که داره حق انتخاب رو از تو می گیره! اصلن فکر نمی کنه که داره تو رو به کاری که تمایلی بهش نداری وادار می کنه!

 آیا در این درخواست اجباری، محبتی می بینی؟ آیا باید برای یک چنین محبتی فداکاری کرد و به خواسته ی دیگران تن داد؟  آیا باز هم مسءولی به خاطر رابطه ای که با اون شخص داری؟ آیا من نباید سر به بیابان بگذارم؟! 


+تازه بعضی ها محبتشون با کتک زدن نمود پیدا می کنه.

یک دیو
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

هر وقت تصمیم می گیرم یه سر برم کتابخونه و کارتمو تمدید کنم، می بینم جمعه س اون روز! مثه امروز! حالا من یه ساعت شال و کلاه کرده بودم:/

یه مشکل دیگه! نمی دونم چرا جدیدن حرفام اصلن باور پذیر نیست. یکی یه بار به تمام مقدسات دنیا قسم خوردم فقط واسه این که نشنوم "واقعن؟" 

دیدم این طوری پیش بره باید از آتیش هم رد بشم:/

حالا شیوه ی بی تفاوتی در پیش گرفتم.  وقتی قیافه شون جوری می شه که انگار تو دلشون دارن می گن خر خودتی، به روی مبارک نمیارم!  والا! من مسئول باور کردن یا نکردن مردم نیستم.

یک دیو
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

ابتدا بادمجان ها ( که جانم به فدایشان ) را سرخ می کنیم. اگر حوصله داشتی قبل از آن که توی تابه بیندازی می توانی کمی خراشش داده و آبش را بگیری تا آنجوری (!) نشود.

بعدش

پیاز حلقه ای و  بعد حلقه های گوجه ها ،  تکه های فلفل دلمه ای و دو قاشق ( بسته به مقدار کل غذا ) رب را توی هم تفتانده و سپس به قابلمه ی محتوی بادمجان ها منتقل می کنی. توی قابلمه آب می ریزی. 

بعدش 

زرد چوبه و نمک و اندکی دارچین و اب انار اضافه می کنی.

و همه را روی گاز می گذاری که بماند!

و در آخر برای از بین بردن بوی آشپزی دوش می گیری.


+همه بلدین می دونم! ولی واسه خودم نوشتم که دفعه ی بعد دستورشو داشته باشم! اصلن هم خجالت آور نیست :/ 

+هیچ منظره ای قشنگ تر از بادمجون های در حال قل قل نیست:)

یک دیو
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

کسی رو دیدی که هم ظلم کرده باشه و هم مورد ظلم واقع شده باشه؟ من هم ظالمم و هم مظلوم.  شب وروز به خودم ظلم می کنم. گاهی که خیلی متفکر می شم، می بینم همیشه چوب رفتار و پندار گذشته ی خودم رو خوردم. 


+از مسمومیت و علایم مزخرف تر از خودش رنج می برم!

یک دیو
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

یادت بخیر دوست


+حذف شد 

یک دیو
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

موهایم را سپردم به دستانش. البته بیش تر امیدم به خدا بود 

آن لحظه ی شوم که ناغافل نگاهم از آینه به چشمانش افتاد

نمی دانید چه به سرم آمد

عینک نزده بود


+در این لحظه درحالی که  یک گوشه لمیده ام اعتراف می کنم از نتیجه ی کارش رضایت کامل دارم :)


یک دیو
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر