خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی


آخرین مطالب

  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۶ ب ع 73
  • ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۲ ب ع 72
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۹ ب ع 71
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۱ ب ع 68
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۹ ب ع 67
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴ ب ع 66
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳ ب ع 65
  • ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۱ ب ع 64

۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است


لطفن واقعیت ها رو بهم بگو!

متنفرم از این که مثه عروسک توی ویترین به دنیای ساختگی پشت شیشه ت، لبخند خرفت گونه بزنم. 

حقیقت ارزشش بیش تر از امنیته، چه برسه به  امنیت کاذب که تکلیفش مشخصه! 


+ و یک روز باز خواهی گشت. روزی که نه رویایی خواهد بود نه عاشقانه نه زمستونی!  در ضمن کسی هم نیست که بیاد به استقبالت. اون روز خیلی دور، من یا رفتم، یا مردم ... یا در اوج عاشق بودن بی خیالت شدم.


یک دیو
۲۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

یکسال و چند ماه پیش که این جا رو ساختم فک می کردم شبی حداقل یک پست خواهم گذاشت. روزهای خیلی سخت افسردگی رو می گذروندم، ادم های زیادی اطرافم بودن دوست های خیلی خوبی هم داشتم اما می دونی!؟ هیچ کس گوشش رو در اختیارم نمی ذاشت بس که دیوونه شده بودم! بس که فکرم سیاه بود. براشون خطرناک شده بودم. مثه یه اچ آی وی مثبت که همه با ترس باهاش مراوده می کنن. منم مبتلا به ناامیدی بودم، تب مرگ گرفته بودم، ترس مثه عفونت توی بدنم پخش می شد و هیچ کس حاضر نبود با نزدیک شدن به من با گوش دادن به حرفای بیمارگونه م، کمکم کنه. می دونی شاید واقعیت نداشته اما احساس می کردم که طرد شدم. کم کم دور شده بودم دیگه اجتماعی نبودم دیگه احساسات انساندوستانه نداشتم راستی راستی یه هیولا شده بودم، طوری که جایی بین آدم ها نداشتم. و این شد که مهاجرت کردم به دنیای تاریکم.

فک کنم نگفته بودم که وب داشتم. تاسیسش بر می گشت به دوران اوجم.  نمی خواستم دیو بودنم رو اون جا نشون بودم، نمی خواستم وقتی آرشیو وب خاطره انگیزم رو مرور می کنم ببینم چطور پایین اومدم، عقب رفتم و چطور افتادم. بله. این روزها همه ش سقوط می کنم، جسمم رو که می بینی خیال می کنی طوریم نشده، اما نمی دونی هر زمین خوردنی چقد از امید، از زنده بودن، از خودم، دورم می کنه.

حالا یک سال بیش تر گذشته. من هنوز خستم.  من هنوز خودمو دوست ندارم. هنوز هم مثه یه خون آشام خطرناک مجبورم تک و تنها یه گوشه ی تاریک بشینم و بی صدا گریه کنم. گاهی که دلم زندگی قبلیمو می خواد، شادی و روز و امید می خواد، می زنم به شهر. میام بین آدما و ناخواسته غمگینشون می کنم، ناامید و خسته میشن. از دیدن پوست کدر ترک خورده م  می ترسن و نمی فهمن توی دلم یه زندانی هست که داره از همه چی می بره. خواستم توی زندگی باهاشون سهیم باشم اما همه رو فراری دادم. هیچ کس رو مقصر نمی دونم جز خودم.



یک دیو
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰

باید به طریقی و از یه جایی بفهمم که از زندگی چی می خوام. چرا زنده م اصلن؟ می تونم هزار و یک جواب پیدا کنم، همین الان، اما چیزی که از اون ته مه ها اومده باشی، چیزی که از صمیم قلبم بهش معتقد باشم وجود نداره. و متاسفانه نمی دونم چطور باید پیداش کنم. این خیلی بده که هیچ تصویری از آینده م ندارم. بی آرزو و بدون هیچ راه و روش مشخصی که نمی شه زندگی کرد و همینه که انقدر ناراضی هستم. چطور هدفمو پیدا کنم؟ کجا دنبالش بگردم؟ چطور از این شیوه ی منفعلانه ی زندگیم دست بکشم؟ نمی دونم، تنها چیزی که می دونم اینه که عمرم داره می گذره و من بی حس بی حسم.  روزگار که صبر و حوصله نمی کنه تا من خودمو پیدا کنم!

یک دیو
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر