خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی


آخرین مطالب

  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۶ ب ع 73
  • ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۲ ب ع 72
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۹ ب ع 71
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۱ ب ع 68
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۹ ب ع 67
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴ ب ع 66
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳ ب ع 65
  • ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۱ ب ع 64

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است


حذف شد 


+خوش خیالانه فکر می کردم دوره ی نژاد پرستی خیلی وقته که گذشته.

+یه مدت طولانی نیستم

یک دیو
۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

گاهی می دونی ولی نفهمیدی 

و نمی دونی که نفهمیدی 

یک دیو
۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

آن طوری که عمه جان فریاد کشید و درحالی که وحشت زده می دوید مادرش و پدرم را صدا زد، پیش خودم گفتم لابد بالاخره آبگرمکن آتش گرفت! همان طور که توی اتاق دراز کشیده بودم محاسبه کردم چقدر طول می کشد آتش از آشپزخانه به این جا برسد! سپس با آرامش لباس عوض کردم و از اتاق زدم بیرون. نه خبری از آتش بود و نه دود و نه هیچ جنبنده ای! بله، نهایت محبت خانواده به من!

یک دیو
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

خیلی ناراحت بودم. احساس می کردم خیلی بی عرضه ام. از خودم حسابی ناامید شده بودم. داشتم برای دوستم توضیح می دادم که هیچ وقت موفق نبودم فقط تظاهر می کردم که هستم! همیشه آدمی بودم که پشت سر بقیه می دوید و رسیدنی هم وجود نداشت. بین ادم ها انرژی زیادی نشون می دادم خندان بودم و سعی می کردم نشون بدم چقدر محکمم!  اما من واقعا این نبودم! خسته بودم از نصف و نیمه داشتن.

دوستم اخم کرد. انگار که بهش برخورده باشه گفت: فقط خداست که کامله! 

خیلی سخت بود ولی تونستم سرشو به دیوار نکوبم! 

یک دیو
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

بهار که می شد ناگهان می زدی زیر آواز 

و من هم که دل از دستم رفته بود

پا به پایت دیوانه می شدم

یک دیو
۰۴ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

نشسته بودم روی یک نیمکت در پارکی ساکت کنار خیابان و رفت و آمد کم آدم ها و ماشین ها را می دیدم سکون شهر مثل سکون من بود در سالی که آن را بیهوده گذراندم. غم بزرگم بزرگ تر می شد اما دریغ از اندکی افسوس و پشیمانی! 

من هنوز همان آدمم! همان که دو سال پیش بودم و پارسال. موجود ضعیف و ترسویی که لا به لای عقربه های ساعت گم شده بود. یک موجود بی وجود که دو سال پیش از حقش عقب کشید و در یک روز پاییزی زوالش آغاز شد. نزول کرد، افول کرد و از تمام حد و مرز هایش عبور کرد تا این که تمام داشته هایش از سوراخ های بین انگشتانش ریخت و از دست رفت. ناگهان افتاد و مرد اما من که می دانم خیلی هم ناگهانی نبود!

به اعتیادم اعتراف می کنم. به این که هیچ کاری نکنم و از سایه ی خودم بترسم معتاد شده ام. اعتیادی که با آمدنش جسارتم گریخت، اعتمادم از بین رفت و سایه ی شوم ناامیدی روی صورتم افتاد. این طوری بود که ترس مرا کشت. 

روی سنگفرش خیابان و زیر نم نم باران قدم می زدم حواسم بود که از کنار بروم مبادا با کسی برخورد کنم! ناراحت بودم اما پشیمان نه! درد داشتم اما حس نه!

قدم می گذاشتم روی چاله چوله های پر آب زندگی ام، بدون هیچ افسوس و هیچ امیدی، بی حس از ضربات مدام اندوه و ناامیدی.


یک دیو
۰۴ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر