خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

خواب سرگردانی

دیوها را دوست بدارید!

دلم می خواد باهام حرف بزنی.

چطوری پیدات کنم؟

جایی که خودم راهم رو کج کردم؟ 

آخ اگه بدونی چقدر ناراحتم! 

بدنم! این بدنم چقدر ناآشناست! 

چی می شه یهو به دلت بیفته من این جا منتظرم فقط یه بار دیگه باهام حرف بزنی!؟ 

چجوری پیدات کنم؟ 

ولی اگه ببینی من رو، چی فکر می کنی؟ 

بدون تو خیلی سخت بود. انرژیم تموم شد. خیلی تنها بودم. 

بیا و با من حرف بزن! من گوش می دم. من تا آخر دنیا گوش می دم. 

موهات رو رنگ کردی؟ چشم هات هنوز هم مهربونن؟ قدت بلندتر شده؟ صدات... آخ صدات! دلم تنگ شده برای صدات. باز هم تکیه بدی به میزت و فقط نگاهم کنی. می کنی؟ نگاهم می کنی؟ چطور نارفیق ها رو نگاه می کنن!؟

همه ی امروز داره به یادت می گذره. کجای این دنیایی؟ 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۰ ، ۱۶:۰۱
یک دیو

از شدت ناراحتی ای که نمی تونستم هیچ جوری باهاش کنار بیام داشتم دیوانه میشدم. نه خواب نه خوراک نه آرامش. یک لحظه ذهنم رو راحت نمی گذاشت. نتونستم خودم رو راضی کنم با کسی حرف بزنم ارزش گرفتن و وقت و روحیهشون رو نداشتم و از طرفی نمی تونستم جوری بنویسم که ارزش شیر کردن داشته باشه. نمی دونم دقیقا دارم چی کار می کنم! هیچی برای خودم باقی نگذاشتم که توی چنین روز سختی و با چنین حال خرابی برای یه ذره آرامش بهش پناه ببرم. و امان از ذهن من که هنوز به یاد میاره

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۴۸
یک دیو

حرفی برای گفتن باقی نمونده بود. نه این که من حرفی نداشتم! انگار هزار سال حرف نگفته رو دلم بود،سر زبونم بود، مریض شده بودم از نگفتنشون اما خسته بودم از گفتن و نشنیده شدن (یا دقیق تر درست شنیده نشدن ) و کسی هم نبود که حتی قبل از به دنیا اومدنم من رو قضاوت نکرده باشه! می گفتم که چی بشه؟ باید رد میشدم و می رفتم. 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۹ ، ۰۵:۱۲
یک دیو

بعد از روزها امرور باید میومد و بهم نشون می داد خیلی ناواردم و راه درازی مونده

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۳۵
یک دیو

نمی تونم ازت بخوام که ببخشی من رو . نمی تونم آرزو کنم که برگردی. نمی تونم حتی گریه کنم. از همه ی آدم بودن فقط حسرت خوردنش رو بلدم.

عزیزم اگه تو برنگردی که هیچ وقت یاد نمی گیرم چطور احساساتت رو بفهمم! اگه تو یادم بدی می تونم واقعا دوستت داشته باشم. اون قدر دوستت داشته باشم که به درد و غصه هات فکر نکنی. اگه تو باشی یه روزی می تونم یه دل سیر گریه کنم و دیگه نمی ذارم بری، نمی زارم همون جوری که من خواستم غریبه باشیم! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۸ ، ۰۳:۲۳
یک دیو

شبیه من شدی تو خواب هام. موهات سیاه شده و دیگه پرپشت نیست من عاشق موهات بودم راستش. دور شدی، سر تا پا یه خاطره از من شدی ولی بازم ازت متنفر نیستم. از پیشونیت متنفر نیستم با این که یه کپی از مال منه. سال هاست صدات رو نشنیدم ولی هنوز تو خیالم باهام حرف می زنی، با صدای خودم. هیچ وقت کم تر دوستت نخواهم داشت حتی روزی که خاطره ای ازت نمونده باشه و اون روز که تو رو با اسم خودم صدا خواهم زدم از همیشه دلتنگ ترم. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۴۱
یک دیو
دلم برات تنگ شده
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۸ ، ۰۱:۲۶
یک دیو

فرار کردن راهش نبود من هم واقعا نمی خواستم که فراموشم کنن. تنها راهش این که بزرگ بشم و باور کنم تصوراتشون مهم نیست. باید دایم به یاد بیارم  فقط من نیستم که حالم خوب نیست دیگران هم وضعشون بهتر نیست منم باید آسون تر بگیرم حساسیتم رو کم کنم. بله اگه بتونم من باید بزرگ تر بشم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۸ ، ۰۱:۰۳
یک دیو

نمی تونستم داستان واقعی رو تعریف کنم و مثل گذشته ها  نبودم که از تحمل قایم کردن غصه هایی که بقیه بهم دادن، ناراحت نشم. بله متاسفانه ناراحت شدم.

یادداشت کردن اون خاطره خیلی برام سخت بود ولی گفتم شاید دلخوریم از خودم کم تر بشه که فایده ی چندانی نداشت. ولی باید یه جا می نوشتمش مبادا یادم بره من تنها هیولای جمع نبودم. حتی فقط یه جوجه هیولا بودم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۸ ، ۰۰:۴۱
یک دیو
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


                                                       سعدی 
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۳۴
یک دیو